اندر احوالات سبحان و مهدکودک
سلام نفس من 
جونم برات بگه که شما به مهد خیلی علاقه داری به طوریکه از خواب که بیدار میشی میگی بریم پیش میناجون (مربیت) و بدون هیچ بهونه گیری حاضر میشی و وقتی میریم مهد میری بغل میناجون و برای من بوس میفرستی و میگی مامان برو زود بیا .
دیروز هم با همون لحن بچگانه گفتی مامانی من میرم مهد مامانی بره سرکار زود بیاد دنبالم .
اسم دوستات رو یاد داری و با محیط کاملا آشنا شدی به طوریکه به محض اومدن تو خونه از مهد میگی که چکار کردی و چی خوردی و دوستات چیکار کردن و غیره حتی به جزئی ترین چیزها دقت داری که مثلا امیرمحمد و متین پوشک دارن جیششون رو نمیگن .
اسامی امامها رو تا امام ششم یاد گرفتی و قشنگ میگی . تو دفترچه هفتگیت نوشته که آموزش در زدن و اجازه گرفتن و سلام و صبح بخیر گفتن رو یادت دادن .
اما شعرهایی که جدیدا تو مهد یاد گرفتی :
یه دوست دارم تو خونه میو میو میخونه

هرچی که توی باغه صبحونه کلاغه

خاله یه بزغاله داشت بزغاله هم خاله داشت

یه نی نی از ترس موش پرید تو سوراخ گوش

خرگوشم و خرگوشم لباس خوب می پوشم
خرگوشک باهوشم با همه بچه ها میخندم و میجوشم







بود و نبود من ازت ممنونم که موقعیت من و بابایی رو درک میکنی و باهامون همکاری میکنی .
دوستت دارم نفسم 
عاااااااااااااااااااااااشقتم عسل من 
بوووووووووووووووووووووووووووس بووووووووووووووووووووووووووس 


اندر احوالات سبحان و مهدکودک
